آوای نو






 
keivan ازtehran :
رفته بودم توچال
ارمغان اوردم از سر قله کوه
صبر سنگ را ز نقشش به جهان که به حکم اله.
ايمان ز درخت که به نجواي خزان. تا بهاري ديگر
شادي باد و تراوت هوا
و شکوه ديدار.
شادي و صبر و ايمان و تراوت و شکوه ديدار
همه تقديم تو باد
به تو که همسفري.
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
محمدرضا ازقم :
مينويسم ،شايد که گاهي نظر کني
مينويسم ،که اميدوار باشم به ديدنت
شايد که مزاحميمو شايد بهانه جو
ليکن به استاد بايد که درد را دوا کني
کاش ميشد که تماميت را با من خسته تنها،سفر کني ....
منتظريم...............
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
ويستا ازتهران :
دو سال پيش پس از گذراندن شش سال سخت ديگر تصميمي به ادامه زندگي مشتركم نداشتم باورم نميشد بيشتر مشكلات از خود من است .پس از ورود به كلام زنده آرام آرام زندگيم زير و رو شد.علي رغم اينكه همسرم تنها دوره مقدماتي را گذراند و پس از آن به مقاومت سختي فروفت و حتي براي من هم سخت مي گرفت ليكن مصمم به ادامه دوره ها همواره در طول اين دو سال در موسسه حضور يافتم و شايد تنها امكان بودن در جايگاه حامي را هنوز تجربه نكرده ام ولي بايد بگويم زندگيم به طرز عجيب و معجزه آسائي تغيير كرد و اكنون در صلح كامل با همسرم به سر ميبرم جالب آن است كه حداقل يكسال و نيم است كه حتي فضائي براي بحث ساده هم در زندگيمان پيش نيامده و مطمئنم هرگز ديگر رخ نخواهد داد بطور كامل حس ميكنم فضاي بحث ودعوا ارتعاشي خاص خود را دارد كه من ديگر در آن سطح ارتعاش نيستم براي همين هرگز رخ نخواهد داد.نمي دانم اين تنها يك حس از كه از اين موضوع دارم.ما كاملا در صلح كنار هم زندگي مي كنيم.اين همان آرامشي است كه در ادونس آنرا به وضوح اعلام كردم كه خواستار آنم. كوروش جان بعد از گذراندن دوره تماميت احساس ميكردم چيزي تازه و قابل تغييري در زندگيم نيافتم يا شايد بهتر باشه اينطور بگم كه يك دنيا سوال بدون پاسخ داشتم كه باعث ميشد تماميت برايم تمام نشود پس از آن در دوره هاي رويابيني افسانه جون شركت كردم كه ويژه آخرين گروه تماميت برگزار شد به جرات مي گويم رويا بيني تماميت را برايم تمام كرد و بهترين مكمل دوره ها برايم بود.حالا مسير زندگيم كاملا تغيير كرده و روندي رو به رشد و موفقيت دارد.از تمامي اساتيدي كه تاامروز كنارم بودند و مرا به اينگونه بالا كشيدند همواره ممنون و متشكرم و از خداوند منان براي اينكه فرصت اين بودن را براي من دركنار اين عزيزان فراهم كردنيز كمال سپاس را دارم.    

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
سعيده يوسفزاده ازتبريز :
بال بگشا اي دوست
تا به پرواز آييم
آسمان چشم به راه من و توست
و افق سرشار از
سرخي شعله آه من و توست

نازنين هم قفسم مي داني
زندگي چند صباحي به قفس ماندن نيست
زندگي بودن نيست
يک طرف ماندن و آسودن نيست
شوق پرواز و صعود
بارش ابر نگاه من و توست

خيز تا بال و پري بگشاييم
اوج گيريم به جايي که در آن
بال در بال ملائک ساييم
آسمان چشم به راه من و توست
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (2نظر)
سروش ازتهران :
به پل هايي که پشت سرمان خراب شد نگاه مي کنم
نظري مي اندازم به آن سوي پل که چقدر سرسبز بود
هر قدمي که به جلو برميدارم اما در خوابگردي باز به عقب مي آيم
گويي کششي دروني مرا به سوي خود مي کشد?
در فرازي بلندتر پرچم را گشوده
به بلنديهاي سر گيجه آور آن دنياي رويايي رسيديم
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
محمد ازتبريز :
اي قوم به حج رفته کجاييد کجاييد معشوق همين جاست بياييد بياييد
معشوق تو همسايه و ديوار به ديوار در باديه سرگشته شما در چه هواييد
گر صورت بي صورت معشوق ببينيد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماييد
ده بار از آن راه بدان خانه برفتيد يک بار از اين خانه بر اين بام برآييد
آن خانه ي لطف است نشانهاش بگفتيد از خواجه ي آن خانه نشاني بنماييد
يک دسته ي گل کواگر آن باغ بديديت؟ يک گوهر جان کو اگر از بحر خداييد؟
با اين همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شماييد
مولوي
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
صدف ازکرج :
بعد از گذروندن دوره ي براکا آنقدر ارام و راحت هستم که حاضر نيستم آن را با چيزي معاوضه کنم حالا شادي من به خاطر حضور در خانه است و اين شادي واقعي و پايداري است . خدا را سپاس که با اين سن کم به چنين درکي دست پيدا کردم و بودن تو استاد عزيزم را سپاس .... همواره براکا باشد برکت بر تو روا باشد   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (3نظر)
دوست ازاستراليا :
از طرف يک دوست :
خدايا : من گمشده ي درياي متلاطم روزگارم و تو بزرگواري ! پس اي خدا! هيچ مي داني که بزرگوار آن است که گمشده اي را به مقصد برساند ؟ تا ابد محتاج ياري تو ، رحمت تو ، توجه تو ، عشق تو ، گذشت تو ، عفو تو ، مهرباني تو ، و در يک کلام ... محتاج توام !
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
دوست ازدوست :
از طرف يک دوست
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جوب داد:گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کني
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
سعيد جواهري ازتهران :

من چرا آمده ام روي زمين؟

در يکي روز عجيب، مثل هر روز دگر، خسته و کوفته از کار، شدم منزل خويش
منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان، چند روزي است مسافرهستند، توي يک شهر غريب
فرصتي عالي بود، بهر يک شکوه ي تاريخيِ پر درد از او . . . . . . .

پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من
با شما هستم من!
خالق هستيِ اين عالم و آن بالاها . . . .!
من چرا آمده ام روي زمين؟
شده ام بازيچه؟ که شما حوصله تان سر نرود؟ بتوانيد خدايي بکنيد؟
و شما ساخته ايد اين عالم، با همه وسعت و ابعاد خودش، تا به ما بنماييد،
قدرت و هبيت و نيروي عظيم خودتان؟؟؟
هيبتا، ما همگي ترسيديم! به خداونديتان، تنمان مي لرزد . . .!
چون شنيديم ز هر گوشه کنار، که شما دوزخ سختي داريد،............آتشي سوزنده، و عذابي ابدي!
وشنيديم اگر ما شب و روز، زِ گناهان و زِ سرپيچي خود توبه کنيم، چشممان خون بارد
و بساييم به خاک درتان پيشاني، و به ما رحم کنيد، و شفاعت باشد
و صد البته کمي هم اقبال، حور و پرديس و پري هم داريد..........................
تازه غلمان هم هست، چون تنوع طلبي آزاد است!

من خودم مي دانم که شما از سر عدل، بخت و اقبال مرا قرعه زديد،
همه چيز از بخت است! شده ام من آدم،
اشرف مخلوقات، راستي حيوانات، هرچه کردند ندارد کيفر؟
داشتم خدمتتان مي گفتم، قسمتم اين بوده، جنس من مرد شده،
آمدم من دنيا، مرز سال دو هزار. قرعه ام اين کشور وهمين شهر و ديار،
پدرم اين بوده، که به من گفت پسر! مذهبت اين باشد! راه و رسم و روشت اين باشد!
سرنوشتم اين بود. جنگ و تحريم و از اين دست نعم . . . . ! هرچه شد قرعه من اين آمد!

راستي باز سوالي دارم، بنده را عفو کنيد.
توي آن قرعه کشي، ناظري حاضر بود؟

من جسارت کردم، آب هم کز سر من بگذشته، پاسخي نيست ولي مي گويم
من شنيدم که کسي اين مي گفت:
چشم تنها ز خودش بي خبر است. چشم را آينه اي مي بايد، تا خودش دريابد،
تا بفهمد که چه رنگي دارد، تا تواند ز خودش لذت کافي ببرد.

عجبا فهميدم، شده ام آينه اي بهر تماشاي شما!
به شما بر نخورد . . . . . .! از تماشاي قد و قامتتان سير نگشتيد هنوز؟
ظلم و جور ستم آينه را مي بينيد؟
شايد اين آينه، معيوب و کج است، خط خطي گشته و پر گرد و غبار!
يا که شايد سر و ته آينه را مي نگريد! ور نه در ساحتتان، اين همه زشتي و نا زيبايي؟

کمي از عشق بگوييم با هم.

عرفا مي گويند، که تو چون عاشق من بوده اي از روز ازل، خلق نمودي بنده!
عجبا! عشق ما يک طرفه ست؟
به چه کس گويم من؟ مي شود دست ز من برداري؟ بي خيالم بشوي؟
زورکي نيست که عاشق شدن ما برهم! من اگر عشق نخواهم چه کنم؟
بنده را آوردي، که شوم عاشق تو؟ که برايت بشوم واله و حيران وخراب؟
مرحمت فرموده، همه عشق و مي و ساغر خود را تو ز ما بيرون کش!
عذر من را بپذير! اين امانت بده مخلوق دگر!

مي روم تا کپه ام بگذارم. صبح بايد بروم بر سر کار، پي اين بدبختي، پي يک لقمه ي نان!
به گمانم فردا، جلوه ي عشق تو را مي بينم، در نگاه غضب آلود رييسم که چرا دير شده . . . . !

خوش به حالت که غمي نيست تورا، نه رييسي داري، نه خدايي عاشق، نه کسي بالا دست!
تو و يک آينه ي بي انصاف! کج و کوله ست و پر از گرد و غبار.
وقت آن نيست کمي آينه را پاک کني؟

خواب سنگين به سراغم آمد. کم کمک خواب مرا پوشانيد.
نيمه شب شد و صدايي آمد، از دل خلوت شب، از درون خود من.

من خدايت هستم، هرچه را مي خواهي، عاشقانه به تو تقديم کنم.
تو خودت خواسته اي تا باشي!
به همان خنده ي شيرين تو سوگند که تو، هرچه را مي بيني،
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هرچه را خواسته اي آمده است. من فقط ناظر بازي توام.
منتظر تا که چه را يا که که را خلق کني!
تو فقط يک لحظه و فقط يک لحظه، زته دل، ز درون،
خواهشي نا محسوس، نه به فرياد بلند،
بلکه از عمق وجود، ز براي عدم خود بنما،
تو همان لحظه دگر نابودي، به همان سادگيِ آمدنت.
خواهش بودن تو، علت خلق همه عالم شد.

تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده اي روي زمين؟
پي حس کردن و اين تجربه ها .
حس اين لحظه ي تو، علت بودن توست!


تو فقط لب تر کن، مثل آن روز نخست،
هرچه را مي خواهي، چه وجود و چه عدم، بهر تو خواهد بود.
در همان لحظه ي آن خواستنت.

و تو را ياد نباشد که چه با من گفتي؟
دلبرم حرف قشنگت اين بود:
شهر زاييده شدن اين باشد، تا توانم که فلان کار کنم،
و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.
پدرم آن آقا، خلق و خويش، روشش، ميراثش، همه اش راه مرا مي سازد.
بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم.

همه را با وسواس تو خودت آوردي. همه را خلق نمودي همه را.

تو از آن روز که خود خواسته پيدا گشتي، من شدم عاشق تو.
دست من نيست، تورا مي خواهم،
به همين شکل و شمايل که خودت ساخته اي،
شر و بي حوصله و بازيگوش، مثل يک بچه پر جوش و خروش،
ناسزا گفتن تو باز مرا مي خواند، که شوم عاشق تر،
هرچه معشوق به عاشق بزند حرف درشت،
رشته ي عشق شود محکمتر....................!




دير بازي ست به من سر نزدي!
نگرانت بودم، تا که آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندي!
و به آواز بلند، رمز شب را گفتي:
من چرا آمده ام روي زمين؟
باز هم يادم باش! مبر از ياد مرا!
همه شب منتظر گرميِ آغوش توام.
عشق بي حد و حساب من و تو بهر تو باد . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . !



خواب من خواب نبود! پاسخي بود به بي مهري من،
پاسخ يک عاشق . . . . . . . . . . . . . . . . .
به خداوند قسم، من از آن شب، دل خود باخته ام بهر رسيدن به عزيزم به خدا




سعيد جواهري تير ماه 86 تهران
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (18نظر)
خزر ازتهران :
از خدا پرسيدم:خدايا من چه کنم تا ديگران دوستم داشته باشند؟

خدا پاسخ داد: پس دوستشان داشته باش، اما بدان براي آنکه بتواني ديگران را دوست داشته باشي، اول بايد بياموزي که خود را دوست بداري.


از خدا پرسيدم: خدايا من چه کنم تا از قضاوت ديگران نهراسم؟

خدا پاسخ داد: پس قضاوتشان نکن،اما به ياد داشته باش براي آنکه بتواني ديگران را قضاوت نکني بايد اول بياموزي که خود را قضاوت نکني.


از خدا پرسيدم:خدايا چه کنم که ديگران مرا به خاطر خطاهايم ببخشند؟

خدا پاسخ داد: پس به خاطر اشتباهاتشان آنها را ببخش، اما بدان براي آنکه بتواني ديگران را ببخشي، بايد اول بياموزي که خودت را ببخشي. خودت را به خاطر اشتباهاتت سرزنش نکن، اشتباه فقط نياز به تصحيح دارد نه تنبيه!


از خدا پرسيدم: خدايا چه کنم که ديگران فراموشم نکنند؟

خدا پاسخ داد: پس هميشه به يادشان باش و فراموششان مکن. اما به ياد داشته باش، اولين کسي که نبايد فراموشش کني، خودتي. چون تو خداي خودتي!

متحيّر خدا را مي نگريستم که گفت:

برايت شگفت آور است بداني، وقتي همه آنچه را که گفتم انجام دادي، خواهي ديد که ديگر برايت مهم نيست ديگران با تو چگونه اند. چون تو عشق را از جايي که بايد دريافت کني، دريافت کرده اي!





   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (2نظر)
جلال ازمشهد :
يك سوال : چرا نوع يا مدل لباسمان را عوض مي كنيم؟ شايد به رنگ لباسمان عادت مي كنيم ؟ شايد توي لباس تكراريمان خسته كننده به نظر مي رسيم يا از اينكه متوجه مي شويم كه روزهاي متوالي لباس قديمي رابه تنمان نمي بينيم حال نمي كنيم .كلمات هم مثل لباس ،كهنه مي شوند، كند مي شوند و وقتي تكراري شدند گوش را آزار مي دهند و اينچنين است كه مانند روزهاي نخستين پيدايي شان ، از حمل مفاهيم بلندي كه براي آن بوجود آمده اندعاجز مي مانند. عباراتي مثل كامل شدن، ، سهيم شدن و...)به استفاده كننده آن عبارت اين امكان را مي دهد كه از قيد پيشينه ناشفاف يا آلوده به بد فهمي عبارات معادل و قديمي ، خود را برهاند،اين نو بودن قالب يا عبارات مفاهيم را تازه مي كند و اين تازگي در مفاهيم وتعاريف است كه مي تواند دنياي مرا تازه كند هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود .    

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (2نظر)
وحيد ازمشهد :
كوروش عزيز:سلام
همان طور كه كمك كردي تا بتوانم نور الاهي رو ببينم اميدوارم هميشه از عشق الاهي سرشار باشي.
عشق براي تو.
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (0نظر)
سعيد جواهري ازثهران :

;         به دنيا آمدم يکبار ديگر
 
 ميان يک اتاق تنــگ و بــاريک
نمي ديدم جـهان و روز زيبـــا
نديـــدم آدمــي لبخنـد دارد
نه حس کردم محبت را نه غم را
نـديدم من بهــار و رنـگ دريـا
نـه اشک همسر و لبخنـد مـادر
نـه عمــق نافـذ چشمـــان بابا
ميانِ ايـن فضايِِ چون تَـهِ ديـگ
فقط لـه کـردن انسانيّـــت بـود
به لوليــدن مثال کــرم درهـــم
دلم خوش بود من هم زنده هستم
سکوت وسردي و تاريــکيِ تنـگ
به ناگـه شعلـه اي از دور تابيـد 
به پـژواک صــدايش گـوش دادم 
کــــلامِ زنـــده او را شنيــــدم
خداونــدا چـه احســاس عـجيبي
چه خوش حالي، چه احساس رقيقي
عجب نوري، عــجب زيباسـت آدم
تو گـويي من دوباره زنـده گشتم
بديـــدم اشکهـــاي روي گـــونه
بديـــدم عشــق را در نـــوع آدم
بــديدم چشــم خيسـم را دوباره 
بگفتــم عشـق باشــد از برايــت
فـــداي تـو فــداي او مـن و مـا
درود مــا بــه کُــــــلِّّ آدميّــت
بـه آن گم کــردگانِ راه مقصــود
همـه يک پيکـر و وصليـم با هـم
خـوشا بر حال ما بر اين رهايي 
بـه دنيا آمدم يکبـار ديگــر 
                خيـال باطـل و افـــکار تـاريـک
نــديدم هرگـز آن چشـم فريـبا
 نــديدم دســت و پايم بنـد دارد
نه هستـــي آور ما از عـدم را
 نه حتي شاخه اي گل را به رويا
نـه دستان بـرادر، مهـر خواهـر
نـه رقص شعله را، اينقــدر زيبا
رهـا گشتم مثــال دانه اي ريــگ
فقـط پوشانـدن حقانيّـت بـــود
چه فخري مي فروشيـم باز برهـم
 ميــان مردمــان، تابنــده هستـم
شب و روزم فقط جنگ و فقط جنگ
دلاور عـاشـــقي از دور ناليــــد
 دو چشـمم با نگاهش جوش دادم
نـگاه عاشـق آن دوسـت ديـــدم
چـه مي بينم عــجب حال غريبي
 خوش آمــد گـفت دنيــاي حقيقي
عجب عشقـي، عجب بيتاست آدم
 ســراپاي وجــودم خنـده گشتم
 عجب صبري، عجب حالي، چگونه؟
 بـــديدم خـوبي وپاکــي دمـادم
 بـديدم زنــدگي را هست چـــاره
بـه سـوز دل بـه من گفتي فدايت
 چـه زيبــا بــود پـايـان معمّــا
بـه مــردان وزنــانِ بي هــويّت
بـه آن عصيانگـرانِ ضـدِّ معبـود
بـه اخمي هـم نمي جنگيم با هـم
 ز هـر کين و ز هر گونه جـدايي
 رهـا گـشتم من از افکار ديگر
 


سعيد جواهري بهمن 85
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (4نظر)
سعيدجواهري ازتهران :
سفــــر آگــــاهي
سفري بود که آغاز شد از يک خواهش خواهش بودن و پيدا کردن
خواهشي نامحسوس، از دل ذره اي گنگ، بي خود و نا آگاه
التماسي مخفي، در دل عشق بزرگ ابدي، ذره اي داخل درياي عظيم ذرات
ذره با خواهش خود، بودن يافت.....
اولين پرسش بي پاسخِ بودن اين بود: واقــــــــعاًهســــتم مــــــــــــن ؟
:ذره در عين سکوت، سردي و تاريکي، همه اش شد فرياد
!ذره ها مي شنويد؟ پاسخي مي خواهم
تو بگو اي ذره! ذره سرگردان! داد و فرياد مرا مي شنوي؟ واقعاً هستم من؟
:ذره را فکر فرا مي گيرد
من؟ چه حرفي است که اکنون گفتم؟ اين چه احساس عجيبي است که همراه من است؟
.آه پيدا کردم، راز اين درد بزرگ! اين منم، من هستم، که در افکار خودم غوطه ورم..........
من جدا هستم از او، من جدا هستم از اين خيل بزرگ
ذره ها مي شنويد؟ پاسخي مي خواهم! ذره اي هست، که احساس مرا درک کند؟
با تو هستم که فقط مي چرخي! تو هم احساس رهائي داري؟ ميل فهميدن و درک؟
من چه هستم و چه بايد بکنم؟ تو چه هستي و چرا اينجائي؟
!از چه هنگام من اينجا بودم؟ آه اينجا چه سرائي است، کجاست؟ چقَدَر پر غوغاست
ذره ها اينجائيد؟ ذره ها مي فهميد؟ پاسخي مي خواهــــــــم
ذره ها بي پاسخ در فضا مي چرخند. ذره بر بودن خود آگاه است..............
:اولين احساسات، اولين زمزمه ها مي آيند
من چرا زمزمه اي مي شنوم؟ گرمي و نور چرا مي بينم؟ و چرا مي تپم اينقدر شديد؟
اين چه احساس قشنگي است که همراه من است؟
ذره ها مي شنويد؟ ذره ها مي فهميد؟ گرمي و نور و تپش، حس زيباي مرا مي بينيد؟
!با شما هستم من! پاسخي مي خواهم
:نا گهان حسي گرم، ذره را مي خواند و ندائي ز درون مي گويد
تو به احساس خودت هشياري. تپش و حس قشنگ، پاسخ بودن توست
!سفري در پيش است، سفري دور و دراز، که تو بايد بروي
عشق من، آن احساس، همه جا همره توست........
آنچه خاموش نگردد هرگز، عشق بي حد و حساب من و توست...
دست من همره تو.
همگي منتظر آمدنت مي مانيم.مبر از ياد وطن، قلب من خانه توست...
!مرکبت آن گوي است. گوي خوش نقش و نگار هستي
!پرِ از درد و پر از بد بختي! پرِ احساس و پر از خوشبختي
!تو خودت مي فهمي، که چگونه سفر آغاز کني! و چه سان راه خودت باز کني
تو حواست باشد، گول آن نقش و نگارش نخوري! دست ما همره تو.................
مبر از ياد که اينجا همه دلواپس بر گشت تواند................................................
ذره و قطره اي اشک، ذره را عشق فرا ميگيرد
ذره را يک تصوير به ميان سفر حادثه ها مي خواند. وسپس احساسات، همگي مي آيند
حس يک ترس غريب، حس غم، حسي شاد، حس بي حوصلگي ،...حس خشم و غضب و مهر و وفا..........
................................ناگهان يک بودن، و سپس بودن ها..............
گاه سنگي، علفي، نيرويي، گاه حيوان و گهي يک انسان، و گهي آنسوتر......
همه تجربه ها، همه بودن ها، بهترين هديه آن عاشق بود
در پي حادثه ها بود که او مي فهميد
ذره هر گاه دلش گم مي کرد، قطره اي اشک، همان عشق، نجاتش مي داد
ذره نامش شده بود آگـــــــاهــــــــي
ناگهان مي پرم از خواب عميق............
واي! ............. اين خوابِ عجيب، ز چه رو من ديدم؟
!چه زماني است که من در خوابم؟ ساعتِ چند شده؟ اندکي دير شده رفتن من
!عالم خواب قشنگ است ولي، چقَدَر زندگي ام سخت شده! نا اميدم من از اين بودنِ خويش
!خوش به حال ذره، که کمي عشق، در او ميجوشيد. من که در اين عالم، چشمه اشکِ دلم خشکيده
کاش من هم بودم، مثل آن ذره ناچيز که آن عشق بزرگ، منتظر بود به برگشتن او .............
مي روم در جلو آيِنه و صورت خود مي بينم.
واي و فرياد خدايا چه شده؟ عجبا! معجزه اي رخ داده!
!قطره اي اشک، همان عشق، چه مي بينم من؟ صورتم خيس شده
تپش قلب و کمي دلشوره! گرمي و نور عجيبي ز درون!
!ناگهان معجزه اي ديگر شد و ندايي ز درون با من گفت
!تو به احساس خودت هشياري
!سفري در پيش است، سفري دور و دراز، که تو بايد بروي
عشق من در همه جا همره توست.........
آنچه خاموش نگردد هرگز، عشق بي حد و حساب من و توست.................
!دست من همره تو. مبر از ياد که اينجا همه دلواپس بر گشت تواييم
!منزلت زيبا تر، ذره ها پر احساس، همه در حال تپش
!ذره ها در راهند، همه آماده برگشت به منزلگه خويش
!تو دگر آگاهي، راه خود را تو خودت يافته اي
همگي مي آيند! همه يک آگاهي
!عشق بي حد و حساب همگي، عشق من، بهر تو باد
من و يک گريه سير ذره را عشق فرا مي گيرد..................
سعيد جواهري ارديبهشت 86 تهران
   

اگر مایل هستید می توانید  نظردهید (9نظر)
1234
                                                                                                      مشاهده صفحات دیگر



                            
   


 
     
Language English